لزوم همنشینی با علما


قال النبی ص : یاعلی  اذا اتی علی المومن اربعون صباحا و لم یجالس العلماء قسی قلبه وجرئ علی الکبائر

یامبر اعظم (ص) :  یا علی اگر از عمر مومن چهل روز بگذرد ودر این مدت با علما همنشین نشود قلبش قساوت می یابد ونسبت به ارتکاب گناهان کبیره گستاخ می شود.

آرامش با قرآن

از فاضل گرانقدر جناب آقاى على آقايى «عراقچى همدانى» نقل شده كه فرمود:

در سال 1342 ماه محرم كه من در كبوترآهنگ همدان منبر مىرفتم، انقلاب از قم به ى داهيانه حضرت امام خمينى «ره» آغاز شد،

تا آن كه ما خبر دستگيرى امام خمينى«ره» را به وسيله راديو شنيديم و از اين جهت همه نگران و ناراحت شديم و من در فكر شدم كه اين داستان، آخرش به كجا مىرسد و سر نوشت ملت و كشور چه خواهد شد، خصوصاً عاقبت امام خمينى«ره» چه مىشود با اين وضعى كه پيش آمده و دستگاه جبار ايشان را دستگير كرده بودند

در اين هنگام به خاطرم رسيد كه براى آگاه شدن از عاقبت اين كار به قرآن كريم تفال نمايم.قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم كه از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد

پس قرآن را باز كردم، ديدم در اوّل صفحه اين آيه مباركه است:«قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.»«بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان كه باطل نابود شدنى است.»من از اين تفال بسيار نيك، آرامش خاطر پيدا كرده و مطمئن شدم كه امام«ره» آزاد خواهد شد

تا آنكه بعد از چندى در اثر فشار ملّت و اقدام علماى اعلام و مهاجرت علماى بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند كه امام«ره» را آزاد كنند، تا اينكه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگير كردند، اين دفعه ايشان را به تركيه، تبعيد نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم كه عاقبت كار چه خواهد شد (البته اين قرآن، غير از آن قرآنى بود كه در كبوترآهنگ بود) وقتى قرآن را گشودم، بازديدم در اوّل صفحه، اين آيه است:«قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً

خيالم راحت شد، دانستم كه اين دفعه نيز امام آزاد مىشود تا اينكه پس از مدتى كه امام«ره» در تركيه بود ايشان را به نجف فرستادند ناچار به پاريس تشريف آوردند كه اين پيشامد نيز موجب فكر و خيال و ناراحتى مسلمانان بود من دوباره به فكرم آمد كه از قرآن كمك بگيرم و به قرآن تفال بزنم تا بدانم اين مرتبه كار امام«ره» به كجا خواهد رسيد، قرآن را باز كردم، باز ديدم در اوّل صفحه اين آيهآمد«قُلْ جاءَالْحَقُّ وَ زَحَقَ الْباطِلُ...»

درطلب حلال شرم نباید

رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود:

ما مِن عَبدٍ استحیا مِن الحَلالِ إلّا ابتلاهُ اللهُ بِالحرامِ

یعنی :

هیچ بنده ای نیست که از طلب حلال شرم کند، مگر این که خدا او را به حرام مبتلا می کند

جارى شدن آب به وسيله قرآن


روزی چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت آيةالله بيد آبادى(ره) آمده، گفتند: چشمه آبى كه از دامنه كوه جارى مى شد و مورد بهره بردارى اهالى بود چندى است خشكيده و ما در زحمت هستيم.دعايى كنيد تا گشايشى حاصل شود.

آن بزرگوار آيه شريفه:«لَوْ اَنْزَلْنا هَذا الْقُرْآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِاللهِ...»«اگر اين قرآن را بر كوه نازل مىكرديم مىديدى كه كوه از ترس خداوند فروتن و در هم شكسته مىشد.»را بر كاغذى نوشت و به آنها داد، فرمود: اول شب آن را بر قله آن كوه گذارده، بر گرديد.

آنها چنين كردند و چون به خانه خود رسيدند صداى مهيبى از كوه بلند شد كه همه اهالى شنيدند و چون صبح بيرون آمدند چشمه آب را جارى ديدند و شكر خداى بجا آوردند.

يا قَديمَ الإحسان،

ابو جعفر نيشابوري نقل كرده كه جواني را ديدند كه همه وقت مشغول اين ذكر است:

 « يا قَديمَ الإحسان، أحِسن إِليَّ بِاِحْسانكَ القديم؛ اي خدايي كه احسان تو قديم است، احسان كن به من با آن احسان قديم خود». 
از وي سؤال كردند: سبب اشتغال شما به اين ذكر چيست؟ گفت: عادت من اين بود كه لباس زنانه در بر كرده و در مجالس و عروسيها حاضر مي‎شدم و به صورت زنهاي زيبا تماشا مي‎كردم؛ تا اين كه يك روز به عروسي امير شهر حاضر شدم و مشغول تماشاي آن مجلس جشن و آن گلهاي ارغوان كه به هزار نوع از رنگ و بو، جلوه گر بودند، بودم؛ ناگاه ناله و گريه عروسي كه مثل طاووس در جمال و زيبايي، دل ناظرين و حاضرين را مي‎برد، بلند شد كه گوهر گرانماية من مفقود شده است. چون خادمان امير اين را شنيدند، فرياد زدند: در خانه را ببنديد كه مبادا كسي از خانه بيرون رود تا گوهر پيدا شود و مشغول تفتيش شدند.
من از مشاهدة اين منظره بسيار مضطرب شدم كه رسواي جهان خواهم بود و با من چنين و چنان خواهند كرد؛ ناگهان به اين عبارت ملهم شدم كه بگويم: «يا قديم الإحسان، احسن اليّ باحسنانك القديم»، و با خدا عهد مي‎كردم كه ديگر به اين امر قبيح و كار ناپسند اقدام نكنم و چون به طرف من آمدند و هنوز به من دست نزده بودند، ناگاه منادي ندا كرد كه دست از اين كنيز برداريد، گوهر پيدا شد.
من از شدت شادي نزديك بود كه هلاك شوم، از آن خانه بيرون آمدم و گفتم: «يا قديم الإحسان ...» و توبه نموده و هرگز دنبال اين كار زشت نرفتم

منبع:http://www.andisheqom.com/other/bookdatajavanlib.php?bid=99&id=47

هردودروغ گفته باشیم(ظرافت)


کسی شخصی را «زنازاده »خواند و او درجواب گفت: « عفیف زاده»واضافه کرد دروغ بگو تا دروغ بگویم


دی درحق ما یکی بدی گفت  

 دل را زغمش نمی خراشیم

 

مـا نـیـز نـکـو ئـیش بـگـوئـیـم 

تا هـر دو دروغ گفـتـه باشیم

از بس عمل به احکام دين اسلام نشده...


سهم صهيونيسم در مديريت جريان بهاييت  
از بس عمل به احکام دين اسلام نشده است، وقتي امام زمان(عج) تشريف مي آورند، ما فکر مي کنيم که دين جديد آورده اند. خير براي اين است که ما عمل به دين اسلام نکرده ايم.
[ آيت الله حق شناس]
نقل از:http://almahdi-var.blogfa.com/

دشمن شناسی(تکرار)


حکایت کیاست خروس

گویند روزی خروسی با شیر همدل گشته و در مسافرتی همراه شد رفتند تا به شب خورده و به وقت استراحت رسیدند رفیق ارشد خروس را به بالای درخت فرستاد و خود کنار درخت و به قصد محافظت آرمید.

هنگام سحر که شد خروس به رسم دیرین بانگ شیرین سر داد.روبهی مکار چون آواز پرنده خوش صدا را شنید فرصت مغتنم بدید با حیله پای کوبان آمد و بی خبر از وجود شیر و به لحن عابد پیر گفت اخوی صوت شریف حضرتعالی گویا فقط برای امامت جماعت خلق شده کرم نما و فرود آی تا جماعتی بگزاریم .

خروس  با بصیرت ودشمن شناسی جواب داد :اخوی بنده فقط موذنم حضرت پیش نماز،سر سجاده نماز آماده راز و نیازست در این حال روبه شیر را دید که متوجه تعارفات است و فورا پا به فرار بگذاشت شیر صدا زد اخوی کجا می روی مگر قرار نبود نماز جماعت به جای آوریم؟

روبه گفت :درست ،ولی بنده میروم تجدید وضو نمایم.


عیدتان مبارک


عید قربان عید بندگی واخلاص و ازخود گذشتگی برشما بندگان مخلص خدا مبارک باد


به هرعيدى كه آيد زنده باشيد        بــــه انــــوار خـدا تابـنـده باشيد


روا حــاجت در اين عـيد خـدايي         هميـشه خـرم و فــرخنده باشيد



التماس دعا داریم

روز عرفه روز عرفان و  وصل محبوب ویادآور حج ناتمام و دعای عرفه ی حضرت امام حسین ع  است


التماس دعا داریم

شهادت شکافنده ی علوم اولین وآخرین

 پنجمین امام معصوم 

 حضرت امام محمد باقر ع

را تسلیت می گویم 

خــــــــــــــنـــــده دار

متن زیر را تو وبلاگ یکی از جوانان با ذوق دیدم وخوشم آمد ودلم خواست ازمهمانان کشکول رین بار با این تحفه پذیرتئی کنم : 

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که صد هزارتومان ...

ادامه نوشته

آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه...

  اثر قرآن بر زنى از اهالى يوگسلاوى

سيد قطب در تفسير خود مى نويسد: زمانى ما شش نفر مسلمان با يك كشتى مصرى اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك مى پيموديم.مسافران كشتى 120 مرد و زن بود و جز ما كسى در ميان مسافران مسلمان نبود.

در روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى انجام دهيم و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشر مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه تبليغى خود بر نمىداشت بيافرينيم، بخصوص كه او حتى مايل بود ما را هم به مسيحيت دعوت كند.

ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد و به كاركنان كشتى نيز كه همه از مسلمانان آفريقا بودند اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين موضوع بسيار خوشحال شدند.زيرا اين نخستين بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مىگرفت.

من به خواندن خطبه نماز جمعه پرداختم و جالب توجه اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت به انجام اين فريضه اسلامى نگاه مىكردند.

پس از پايان نماز گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را به ما تبريك گفتند، ولى در ميان اين گروه خانمى بود كه بعدها فهميدم يك مسيحى ازيوگسلاوى است .او فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدّى كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويشتن نبود.به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثير شديد و خضوع و خشوع خاصّى سخن مىگفت...

به او گفتيم كه ما با لغت عربى صحبت مىكرديم.ولى او گفت:هر چند يك كلمه از مطالب شما رانفهميدم امّا بوضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت.امّا از اين مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوق العاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابه لاى خطبه شما جمله هايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود.آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عميقى بودند.آنچنان كه لرزه براندام من مى انداخت.يقيناً اين جمله ها مطالب ديگرى بودند.فكر مى كنم شمابه هنگامى كه اين جمله ها را ادا مى كرديد وجودتان از روحالقدس جان مى گرفت!

من كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جمله ها همان آياتى از قرآن بود كه من در اثناى خطبه و در نماز آنها را مى خواندم.اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از مفهوم آن را نمى فهمد تحت تأثير شديد خود قرار مى دهد.

فکر غزالی را با ذکر غزلی طراوت بخشید


چند غزل از مقام معظم رهبری

دانلود کنید

http://s3.picofile.com/file/7645974836/8_ghazal_rahbar.rar.html

داستان   من نيز مسلمان شدم

طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت،  وارد مكه گرديد.

احتمال اینکه مردى مانند طفيل اسلام آورد ، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مى گزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است!

 مى ترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!

طفيل مى گويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.

بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمى دانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخن پرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى!

پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مى گويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مى خواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.

طفيل مى گويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.

به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مى كنم.

ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.

 

تلخی جان کندن را شیرین کنیم

یکی از صلحا بر بالین بیماری حاضر شد و او را در سکرات مرگ دید. از او پرسید که تلخی جان کندن را چگونه می‌یابی؟

بیمار در پاسخ گفت: کام خود را شیرین می‌یابم و هیچ تلخی در آن احساس نمی‌کنم. آن مرد صالح در عجب ماند که چه چیزی باعث شده که شربتی که در مذاق خاص و عام تلخ است در مذاق این بیمار شیرین باشد؟

آن بیمار وقتی تعجب او را دید گفت: از این در شگفت نمان زیرا در روایتی از رسول خدا صلّی الله علیه و آله شنیده بودم که آن حضرت فرموده بود: هر کس بسیار بر من صلوات بفرستد از تلخی جان کندن در ایمن باشد و من مدتی است که شربت شیرین صلوات را می‌نوشم لذا اثر تلخی در جان خود نمی‌بینم و از این جهان شیرین کام و نیکو سرانجام می‌روم.

 

منبع: http://shia24.com/Link8444   // عرفان و عبادت، ص۳۶۰.


شعری از اقبال


تاکه بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه میترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

آه از آن تیر و از آن روی و کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

اقبال لاهوری

منبع:http://ezdevajehasan.persianblog.ir/post/174/

طی الارض صاحب کرامت آیت الله شیخ حسنعلی نحودکی اصفهانی ره


فرزند ایشان نقل می کنند: « هنگامی که ارتش روسیه خراسان را در اشغال خود داشت، ما در خارج شهر مشهد « نخودک» خانه داشتیم و مرحوم پدرم هفته ای دو روز برای انجام حوائج مردم و امور دیگر به شهر می آمدند.

یک روز عصر که از شهر خارج می شدیم، احساس ناامنی کردم و به پدرم عرض کردم: چرا با وجود این هرج و مرج، تا نزدیک غروب در شهر مانده اید؟ فرمودند:
« برای اصلاح کار علویه ای اجباراً توقف کردم. »
گفتم: راه خطرناک است و سه کیلومتر راه ما در میان کوچه باغهای خلوت، امنیتی ندارد و اراذل و اوباش شبها در اینگونه طرق، مزاحم مردم می شوند. پدرم در آن اواخر، بر اثر کهولت بر الاغی سوار می شدند و رفت و آمد می کردند.
آنروز هم بر مرکب خود سوار بودند، در جواب من فرمودند: « تو هم ردیف من بر الاغ سوار شو. »
عرض کردم: پدر جان این الاغ ضعیف است و شما را هم به زحمت حمل می کند وانگهی شخصی نیز لازم است که دائماً آن را از دنبال براند.
فرمودند: « تو سوار شو من دستور می دهم تند برود. »
اطاعت کردم. وارد کوچه باغها شدیم که مؤذن تکبیر می گفت.
در این وقت از من پرسیدند : « فلان کس را ملاقات کردی؟ »
گفتم: آری.
ناگهان و با حیرت دیدم که سر الاغ به در منزل مسکونی ما رسیده و مؤذن مشغول گفتن تکبیر است.
در صورتی که برای رسیدن به خانه، لازم بود از پیچ چند کوچه باغ می گذشتیم و پس از عبور از دهی که سر راهمان قرار داشت، به قلعه نخـودک که در آنجا خانه داشتیم، می رسیدیم، با شگفتی پرسیدم: پدرجان چگونه شد که ما ظرف چند لحظه به اینجا رسیدیم؟
فرمودند: کاری نداشته باش، تو دوست داشتی زودتر به خانه مراجعت کنیم و مقصودت حاصل شد.

باز متعجبم که پس از ورود به خانه چه شد که حادثه را بکلی فراموش کردم تا آنکه پس از فوت آن مرحوم، به خاطرم آمد.

منبع:http://par30story.blogfa.com/

به مرحوم بهاری متوسل شوید وحاجات خود را از ایشان بخواهید.


ایت الله حاج شیخ محمدباقر حکمت نیا فرمودند:

خداوند بخاطر وجود ایت الله بهاری بلا را از این منطقه دور می نماید.

همچنین ایشان فرمودند:هنگام زیارت ویا از راه دور با11 صلوات و7 مرتبه سوره قدر خواندن به مرحوم بهاری متوسل شوید وحاجات خود را از ایشان بخواهید.

منبع:http://www.hekmatnia.com/?Ip=478&NewsId=366

افشاگری گارد سلطنتی پادشاه عربستان

اين سرباز انگليسي که بيش از ده سال در گارد سلطنتي پادشاه عربستان خدمت مي کرد مي گويد: مواردي از فساد در اين خانواده مشاهده کرده که به ذهن انسان خطور نمي کند و هر زمان به آن مسائل مي انديشد به علت سکوت دربرابر اين  فساد گسترده، دچار عذاب وجدان مي شود.

وي در اين کتاب زشت ترين صفات را به اين خانواده نسبت مي دهد، از جمله: فاسدان، قماربازان، دزدان، معتادان و چپاواگران... و مي افزايد آنها با دين بازي مي کنند و اموال عمومي را چپاول مي کنند.

يونگ در پيامي خطاب به مردم عربستان مي گويد: حقتان را مانند ساير ملت هاي آزاده از آل سعود بگيريد.

وي سخنانش را اينگونه ادامه مي دهد: شاهزاده احمدبن عبدالعزير؛ يک قمارباز دائم الخمر و معتاد به مواد مخدر و يک جنايتکار است و شاهزاده فيصل بن فهد؛ همجنس باز و معتاد و دائم الخمر است علي رغم اينکه خود او رئيس دايره مبارزه با مواد مخدر است!. فواز بن عبدالعزيز نيز يک قمارباز حرفه اي و دائم الخمر است و عز بن عبدالعزير نيز يک همجسن باز بود و مرگ وي  در اثر ابتلا به ايدز بود.

او همچنين از افراد ديگري چون أمير محمد بن فهد و أمير سعود بن نايف و لمياء بنت مشعل نيز به عنوان خلافکار و قمار بازاني ياد مي کند که  خود از نزديک آنها را مي شناخته است. مارک يونگ تصاويري مبني بر صحت گفته هايش ارائه مي دهد .

وي راجع به شاهزاده مشاري بن سعود که بعد ها امير منطقه "الباحه" شد  و همسرش النود نيز،  مي گويد طلاق وي به دليل انحرافات جنسي بود.

وي در ادامه خطاب به مردم عربستان مي افزايد: تاريخ قرن گذشته را بخوانيد تا بفهميد چه کسي رفته و چه کسي آمده است! و خطاب به مردم عربستان مي گويد: آل سعود شما را وابسته به دنياي سرمايه گزاري کرده است زيرا لباس، خورا، پوشاک و صنعت و... از خود شما نيست.

يونگ؛ در پايان به اين نکته اشاره مي کند که، اسلام دين بزرگي است اما چه بد در کشور شما پياده مي شود.

 منبع :  http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=khabar&id=3450

خدارا شکر که این درد را به من داد(تکرار)

یادمه این خاطره از مرحوم حاج آقا  میر حیدر موسوی (ره)امام جمعه فقید ماکو که مدتی عارضه ی شدید کمری داشت که خیلی اذیتش می کرد به طوری که حتی برای برداشتن یک قلم ازروی میز باید خیلی اذیت می کشید چندبار شنیدم در آن حالت به آرامی میگفت :خدا را شکر که این درد را به من داد نه به یک کارگر که اگر این دردرابگیرد چطورمی تواند برای خانواده اش نان در بیارد.

ایکاش همیشه این دوخصلت نوع دوستی وشکرگزاری به هنگام سختی را داشته باشیم

تمام رابطه هایمان را با خدا قطع نکنیم

شخصی گوید: روزی قافله را غارت کرده واموالمان را بردند پیش رئیس دزدان

دیدم رئیس دزدان روزه گرفته  تعجب کردم وگفتم : آقا دزدی کجا وروزه گرفتن کجا؟

گفت : درسته که من دزد و گنهکارم ولی نمی خواهم تمام رابطه هایم را با خدا قطع کنم  

مدتی گذشت ، سالی در ایام حج در کنار بیت خدا بودم دیدم دستی بر شانه ام گذاشته شد نگاه کردم نشناختمش  گفت:  من همان رئیس دزدان هستم . باز تعجب کردم وگفتم آقا دزدی و حج ؟

گفت : بله  یادتان می آید آنوقت گفتم تمام رابطه هایم را باخدا قطع نمی کنم ؟ همان حفظ رابطه بود که مرا هدایت کرد وباعث شد تا  من توبه کنم والآن هم بر گشته ام به درگاه خدا با امید بخشش ورحمت بی پایان او

طول وعرض دم


می گویند روزی رضا شاه پهلوی به شهید آیت الله مدرس پیغام داد : پا روی دم من مگذار

شهید جواب داد : من که طول وعرض دم شمارا نمی دانم هرکجا پا می گذارم صدای شما در می آید

ادعای حلال زادگی با کینه حضرت علی ع

قطب الدين اشكوري در «محبوب القلوب»، علي بن حسين مسعودي در «مروج الذهب»، عبدالله بن اسعد يمني در«مرآة الجنان»، ابن خلّكان اربلي در «وفيات الا عيان»، و جمعي ديگر- همگي در نقل اين حكايت به اندك اختلافي اتّفاق نموده اند، كه عيسي بن ابي دلف گفت:
برادرم دلف نسبت به علی بن ابیطالب عداوتي در دل داشت و گاهگاه زبان جسارت دراز نموده به ذيل عصمت آن حضرت، مطاعن و مثالب چند اسناد مي داد.

روزي در مجلس نشسته بود، در اثناي صحبت يكي از حضّار گفت: در احاديث نبويّه وارد است كه رسول الله (ص) فرمود: «يا علي لا يُحبِّك إلّا مؤمن و لا يُبغضك إلّا منافقٍ شَقيٍّ ولد زنية أو حيضة». يعني، يا علي، ترا دوست ندارد مگر كسي كه قلبش به نور ايمان منور باشد و نيز ترا دشمن ندارد مگر منافق كه نطفه اش از زنا يا حيض باشد.

دلف گفت: اين حديث پايه و سنداستوار ندارد.چون، شما همگي پايه غيرت امير را در حراست از حريم و حفظ ناموس مي دانيد، كه هيچ فردي را جرأت جسارت نسبت به حرم امير نيست، با اين حال دل من مالامال از بغض علي بن ابي طالب (ع) است و در عين حال، حلال زاده ام.
در اين گفتگو ناگاه پدرش وارد مجلس شد و گفت: صحبتهاي شما را شنيدم. در اين احاديث هيچ جاي تأمل و ترديدي نيست. سند حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله درست است.
به خدا قسم اين دلف، هم ولد حيض است و هم ولد زنا. من پيش از انعقاد نطفه اين پسر، مريض بودم و كسي را نداشتم. در منزل خواهرم بستري بودم و خواهرم پرستاري مرا مي كرد. وي كنيزي داشت بسيار زيبا كه جمالي آراسته داشت. چون من منزل را خلوت يافتم و شهوت بر من غلبه كرد، نتوانستم خود را حفظ كنم و او را به رختخواب كشيدم. كنيز هر چه گفت مانع دارم - يعني حيض مي باشم - من اعتنايي نكردم و با او همبستر شدم. بعد از چندي آثار حمل در وي ظاهر شد، سپس خواهرم او را به من بخشيد. اي اهل مجلس، بدانيد كه اين بچه، هم ولد الزنا و هم نطفه حيض ‍ مي باشد!
رنگ از چهره دلف پريد و صحت مضمون حديث روشن گرديد.

نقل از :   http://sarallah.valiasr-aj.net/include/VIEW.php?bankname=LIBLIST&RADIF=0000009535

شــــــو  هـــــــــــــرد ا ر ی

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد

به سوی خیمه روان شدم،دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم.

یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.

من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟!

تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بود با عصبانیت به من گفت:

حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. هن لباس لکم و انتم لباس لهن»

چون زن دید من خیلی جا خوردم و نارحت شدم، خواست مرا دلداری دهد گفت: اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است. اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم ص شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: الایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

 

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

 

گردآوری : پایگاه اینترنتی پرشین وی

 

www.persianv.com

برخورد کریمانه


آورده اند که شیخ هادی نجم آبادی نصف شبی طبق شبهای گذشته برخاسته وبرای وضوی نماز شب کنار حوض رفت اتفاقا درآن هنگام شخصی را بالای دیوار دید که برای دزدی از خانه شیخ می خواست ازدیوار پائین بیاید.

آن شخص بیچاره وقتی شیخ رادید خودرا باخت واز دیوار افتادوپایش آسیب دید شیخ فوری به طرف اورفت وپرسید چه شد؟پایت که نشکست؟ وشروع کرد به مالیدن پای او و او را به خانه دعوت کرد

اتفاقا آن دزد ناشی رفیقی داشت که در کوچه منتظر او بود چون دید از رفیق ناشی خبری نشد به دنبال وی رفت تا به حیاط شیخ رسید شیخ چون متوجه اوشد اورا هم دعوت کرد وفرمود بیا   تو هم با رفیقت نانی بخورید وبعد بروید.

اوهم آمد وشیخ همچنانکه پای آن یکی را می مالید آنها را نصیحت می کردومی گفت :آدم اشتباه می کند آدم باید در جاهای هموار راه برود تونیز اشتباه کردی وروی دیوار رفتی و افتادی  دیگر از  این به بعد روی دیوار راه نروید که بازهم می افتید .

آن دونفر از حسن برخورد وبزرگواری شیخ شرمنده شده واز شیخ خداحافظی کرده ودیگر گرد دزدی نگشتند.

بهتراز کیمیا




از حضرت آیة الله شبیری زنجانی نقل شده است كه:

در سفری كه حضرت امام خمینی و پدرم برای زیارت به مشهد مقدّس رفته بودند امام خمینی رحمت الله علیه در صحن حرم امام رضا علیه السلام با سالك الی الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی مواجه می‌شوند. امام امت(ره) كه در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می‌شمارد و به ایشان می‌گوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودكی می‌گوید: من در حال انجام اعمال هستم شما در بقعه حرّ عاملی(ره) بمانید من خودم پیش شما می‌آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می‌آید و می‌گوید چه كار دارید؟

امام(ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (ع) كرد و گفت: تو را به این امام رضا (علیه السلام) اگر (علم) كیمیا داری به ما هم بده؟

حاج شیخ نخودکی كه رضوان خدا بر او باد انكار به داشتن علم(كیمیا) نكرد بلكه به امام(ره) فرمودند:

اگر ما «كیمیا» به شما بدهیم و شما تمام كوه و در و دشت را طلا كردید آیا قول می‌دهید كه به جا استفاده كنید و آن را حفظ كنید و در هر جائی به كار نبرید؟

امام خمینی (ره) كه از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می‌بارید. سر به زیر انداختند و با تفكری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.

حاج حسنعلی نخودكی كه این را از امام(ره) شنید رو به ایشان كرد و فرمود:

حالا كه نمی‌توانید «كیمیا» را حفظ كنید من بهتر از كیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این كه:

بعد از نمازهای واجب، یك بار آیة الكرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.

و بعد تسبیحات فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را می‌گویی .

و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.

و بعد سه بار صلوات می‌فرستی.

و بعد سه بار آیه مباركه؛ 

«وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یجْعَل لَّهُ مخْرَجاً . وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یحْتَسِب وَ مَن یَتَوَكلْ عَلى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللهَ باَلِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكلِّ شىْءٍ قَدْراً»؛‌

(سوره طلاق آیه 2و 3) (هر كس تقواى الهى پیشه كند خداوند راه نجاتى براى او فراهم می‌كند. و او را از جائى كه گمان ندارد روزى مى‌دهد، و هر كس بر خداوند توكل كند كفایت امرش را مى‌كند، خداوند فرمان خود را به انجام مى‌رساند، و خدا براى هر چیزى اندازه‌اى قرار داده است.) را می‌خوانی.

این از كیمیا برایت بهتر است.

وامام خمینی بارها فرمودند: من هر چه که دارم به برکت این ذکر مقدس است


منبع:http://asheghaneh128.blogfa.com/post/9

انقضاءتاریخ مصرف


روزی محمد رضا پهلوی در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی این‌جا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد قربان! من را افسرگارد این ‌جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت: قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر محمد رضا شاه پهلوی او را صدا زد و گفت من علت را می‌دانم، زمانی که تو 3 سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت رضا شاه پهلوی به افسر گارد گفت نگهبانی را این ‌جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این‌ جا قدم می‌زند!فلسفه‌ی عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد! آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟

نقل از : http://www.pandamoz.com/

دوستان این مطلب را خواندم به یاد رسم خیری از پدرانمان افتادم که درزمان خودش کار خیلی خوبی بود ولی امروزه دیگه آن فلسفه عمل را ندارد درعین حال ما داریم خیلی جدی ادامه می دهیم

منظورم اطعام در احسان برای امواتمان است زمانهای گذشته مردم فقیر نه مشکل مدرسه وکیف کفش و...داشتندونه بیمارستانی در کار بود ونه دانشگاهی وخلاصه اینکه فقط مشکل شکم داشتند وتنها تو اینجور مراسم ها می تونستند پلوی بخورند وشکمی از عزا دربیارند ولذا عقلای قوم بهترین احسان را در پر کردن شکم آنها می دیدند

اما امروزه دیگر مشکل مشکل شکم نیست اگر هم هست پدران حاضرند  گرسنگی بکشند تافرزندشان دانشگاه برود ویا به بیمارستان ومریض ولباس بچه وکیف وکفش ولوازم التحریر شان برسند

وبا این حال ما داریم نگهبانی چیزی را حفظ می کنیم که دیگر لازم نیست

درجائی خرج میکنیم که ضرورتی ندارد هیچ بلکه زحمت هم برای دیگران دارد


تـــــعــــــــجــــــــــــــب

 نور به قبرش ببارد مرحوم حاج آقا موسوی امام جمعه فقید ماکو می فرمود: تعجب می کنم از کسی که اگر  حیوانی را درست سر نبرند(مثلا بدون بسم الله ویا پشت به قبله) از گوشتش نمی خورد چرا که حرام شده ولی دزدی می کند ویا رشوه می گیرد به راحتی هم می خورد در حالی که آن نیز حرام است وهردو را خدا حرام کرده است.

بـــــــــــــنــــــــــــــدگــــــــــــی

روزی ابراهیم ادهم غلامی خرید، از او پرسید:نامت چیست؟

گفت:هرچه مرا خوانی!
سوال کرد:چه می خوری؟
گفت:هرچه تو مرا خورانی!
گفت:چه پوشی؟
جواب داد:هرچه تو مرا پوشانی!
پرسید:چه کار کنی؟
گفت:هرآنچه فرمائی!
سوال کرد:چه خواهی؟
گفت:بنده را با خواستن چه کار؟!

نا گهان ابراهیم با خود گفت:ای مسکین تو در همه عمر خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟!

نقل از:http://elmifarhangie.blogfa.com/post/378