سیما و شخصیت بهلول عاقل  

بهلول کیست؟

بهلول کیست؟

آنچه خیلی از ماها از بهلول میدانیم حکایات ولطائفی است که می شنویم ومی خندیم واین باعث شده که بعضی ها شخصیت بهلول راتا اندازه یک مرد دیوانه و...تنزل داده وشخصیت والای اورا نبینند تاجائی که چندی پیش کتابی دیدم با عنوان « قصه هایی شیرین ازبهلول عاقل »درسته که درنام کتاب بهلول عاقل معرفی شده بود ولی متاسفانه نویسنده کتاب به خاطر جهل نسبت به شخصیت والای این مرد عاقل ودانشمنددر این کتاب مطالب غیر واقعی وبعضا جوک های کوچه بازاری به بهلول نسبت داده است باتوجه به لزوم بزرگداشت نام وخاطره بزرگان تصمیم گرفتم مطالبی درمورد معرفی  این عالم فرزانه و وارسته در اختیار مهمانان عزیز کشکول بگذارم خوشبختانه این منظور رادر آدرس : http://h1281160.blogfa.com/post-8.aspx فاطمه المعصومه س   یافته وبا تشکر از مدیریت سایت مذکور در ا دامه مطلب عیناتقدیم می کنم

ادامه نوشته

درخصوص نظر کاربرگرامی آقای فرصیاد

سلام دوستان دیروز یکی از مهمانان کشکول از ما خواسته بود تحلیلی درمورد فتوای آیت الله بیات داشته باشیم در این خصوص عرض می کنم که :
1-باب اجتهاد درعصر غیبت امام زمان عج باز است ومجتهدین میتواننداحکام خدارا از منابع مخصوص استنباط کنندومجتهدی که واقعا درست حکم داده دو پاداش دارد ومجتهدی که خطا رفته و به باوری رسیده فقط یک پاداش دارد.
2-مفهوم مجتهد غیر از مفهوم مرجع تقلید است به این توضیح که هر مرجع تقلیدی لزوما باید مجتهد باشد  ولی هر مجتهدی لزوما مرجع نیست ویکی از شرائط مرجع شدن مجتهد تایید اعلمیت او توسط اهل خبره است وتاآنجا که بنده اطلاع دارم اهل خبره اعلمیت آیت الله بیات را تایید نکرده اند .  با این حساب فتوای آیت الله بیات اگر معتبر هم باشد برای امثال من وشما قابل عمل نیست وفقط برای خودشان حجت است.
3-بنده در حدی نیستم که درباره نظریات  اجتهادی تجزیه وتحلیل داشته باشم ولی به نظربعضی ازمجتهدین خصوصا مرجع گرامی تقلیدحضرت آیت  الله العظمی مکارم شیرازی  استنباط آیت الله بیات کارشناسانه نبوده است  

مابین الطلوعین نخواب تمام مشکلاتت حل می شود

شنیده ام کسی گفته تمام در ها به رویم بسته بود و به هرکار وشغلی روی می آوردم شکست می خوردم روزی تصمیم گرفتم بروم پیش مرحوم آیت الله بهجت ره .

بازحمت وطی مسافت زیاد خودم را به محضر ایشان رساندم از در که وارد شدم آقا نگاه به من کرد ودرحالیکه من هیچی نگفته بودم  فرمودند : مابین الطلوعین(زمان بین اذان صبح تا طلوع آفتاب) نخواب تمام مشکلاتت حل میشه

از آن زمان که به فرموده ایشان عمل کردم روز به روز مشکلاتم حل شد وکارم رونق گرفت ودرها به رویم باز شد.

مقایسه کنید ونظر بدهید لطفا

اشعار زیررا در آدرس:http://temenna.blogfa.com/post/1225 دیدم به نظرم جالب آمد وجالب تر میشه  اگر شماهم نظربدهید

شعر مادر ایرج میرزا و شعر طنز مادر از ایرج میرزای امروزی : 

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست

 

ایرج میرزای قرن ۲۱

گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

شب ها بر ِ تـلـویـزیـون تا صبــح بنشست و فـیـلـم دیدن آموخت

برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت

هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت

دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت

با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت

با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های جدید، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت

اصرار براستفاده از ماشین شخصی

خیلی از سفرهای کاری وماموریتهای مربوط به دفتر وحوزه را  به همراه مرحوم حاج آقاموسوی امام جمعه فقید ماکوو باپیکان شخصی ایشان می رفتیم ازوقتی که ایشان ماشین شخصی داشتند به یاد ندارم که با ماشین غیر شخصی  مسافرت نمایند یادمه حتی یکباروضع لاستیک این ماشین خوب نبود زاپاس ماشین مرا انداختیم زیرش ورفتیم قم .

 اکثرا در این ماموریتها خرج راه مارا از جیب خودشان می پرداختند.واین در حالی بود که ریالی حق ماموریت نمی گرفتند

اینکه آن مرحوم اصرار داشتند با ماشین شخصی خودشان ماموریت بروند بیشتر به خاطر این بود که می فرمودند:وقتی ماشین مال خودمه آزاد هستم هرجور که بخواهم وهرجا که بخواهم می تونم استفاده بکنم

دریکی ازسفرها مارا برد گنبد سلطانیه اطلاعات خوبی در مورد گنبد به ما دادند وفرمودند اگه ماشینمان بیت المال بوددرست نبود که اینجا بیائیم.

فدای لبهای تشنه ای که...


اسیر شده بودیم. ما را به « اردوگاه العماره » بردند. داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی را دیدم ، که بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند. جمله ای که روی دست یکی از شهدای آنجا نوشته شده بود را خواندم. مو به بدنم راست شد و به شدت گریستم. آن جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم. شما هم بخوانید و فراموش نکنید. روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود:

مادر! من از تشنگی شهید شدم

رفتند تا ما بمانیم ، نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... شادی روح شهدا صلوات

نقل از:http://alielahy.blogfa.com/

حکایت الاغ ومورچه


داشتم وب گردی می کردم در  http://mehranmako.blogfa.com/ این مطلب را دیدم : الاغی از مورچه ای پرسید: من زیر بار مردم جان میدهم اماتو باری بزرگتر از خود را به آسانی حمل میکنی؟!

مورچه جواب داد: فرقش اینحاست که من برای خودم تلاش

 میکنم اما تو برای دیگران کار میکنی!!!

به یاد شعر مرحوم اقبال لاهوری افتادم که فرموده :

خدا آن ملتی راسروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سرو کاری ندارد
که دهقانش برای دیگری کشت

واقعا که اگر زحمتی در جامعه ای نه برای پیشرفت آن جامعه بلکه برای خوشایند بیگانه کشیده شود نتیجه ای جز خریت نخواهد داشت

من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!! تو عاشق خدایی و مرا دیدی

 

روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:

من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!

تو عاشق خدایی و مرا دیدی....

 

 http://aghajani19.blogfa.com    /  منبع

 

ماجرای حاتم  اصم


 .....پروردگارا! ديشب گرسنه به سر برديم و امروز امير به ما محتاج شده .....

ادامه نوشته

نذر سید


..........یکی از راهزن ها که به سیّد علاقه داشت و گاهی برای دیدن او به بغداد می آمد ، یک بار این سخن را از سیّد شنید و از آنجایی که گوشت و پوستش با حرام روییده بود ، تصور کرد که سیّد به او گوشه و کنایه می زند . لذا تصمیم گرفت به هر نحوی که شده ، ایشان را از این ادّعا برگردانَد . به همین جهت روز جمعه ای سیّد را برای صرف غذا به باغی که در خارج شهر داشت ، دعوت نمود . سیّد هم دعوت او را که شخصی ظاهر الصلاح بود ، پذیرفت . از آن طرف راهزن به نوچه های خود گفت : بروید و از گله هایی که در بیابان می چرند ، برّه ای بدزدید ولی قبل از آوردنش کاملا مطمئن شوید که صاحبش راضی نیست . چند نفر حرکت کردند و بره ای را از گله ای گرفتند و به چوپان گفتند : صاحب این بره کیست ؟ چوپان گفت : این برّه مال پیرزن فقیری است که در فلان روستا زندگی می کند .............

ادامه نوشته

عکس شهدا را میبینیم و عکس شهدا عمل میکنیم...

این مطلب را تو وبلاگhttp://golenargesbest.blogfa.com/post/80  الفبای مهدویت دیدم جالب به نظر رسید امیدوارم  مفید باشد :

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را میدهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه میرسیم!

نکند عکس شهدا را ببینیم و عکس آنها عمل کنیم...


عبرتی....

 

نقل است كه ميرزا وحيد كه از جمله مشاهير شعرا و وزير مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسيار بود و خدا به او اولاد بسيار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ويژه داشت.وى هميشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آيات اعتراض مىكرد.روزى در مجمعى كه جمعى علما و فضلا و طلاب نيز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرمايدوَ لا رَطْب وَ لا يابِس اِلاّ في كِتاب مُبين .»«هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن موجود استو من نيز يكى از رطب و يا بس ]تر و خشك[ هستم.حال آنكه نام من هيچ جا در قرآن نيامده است.هيچ يك از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.يكى از طلاب تنگدست گفت: ميرزا، چرا ذكر شما در قرآن نشده و حال آنكه چند آيه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهيد تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفتاَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ اَزيدَ كَلاَّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما اَدْريكَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن كس را كه او را به تنهايى آفريدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران زياد و آماده به خدمت نصيب او گردانيدم و اقتدار و عزت به اودادم.با اين حال طمع براى افزايش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزايم، زيرا باآيات الهى دشمنى ورزيد، بزودى او را به دوزخ مىافكنيم، او بر (هلاكت رسول و اسلام) فكر و انديشه بدى كرد.كشته باد، انديشه غلطى كرد، بازهم خدا او را بكشد.چه فكر غلطى كرد، سپس انديشه كرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش كردو چهره درهم كشيد، آنگاه روى از اسلام برگردانيد و تكبر نمود، و گفت: اين قرآن سحر و بيان سحرانگيز است.اين آيات (كه به وحى خدا نسبت مىدهيد) گفتار بشرى بيش نيست، ما اين منكر قرآن را به كيفر كفر در آتش دوزخ مىافكنيم، و تو چه مىدانى كه عذاب دوزخ چيست.شراره آن دوزخ از دوزخيان هيچ چيز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدميان رو نمايد و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موكل هستندگويند: به مجرد شنيدن اين آيات كه از حُسن اتفاق كلمه وحيد در آن ذكر شده بود لرزه بر اندام ميرزا وحيد افتاده و رنگ او زرد و تب شديدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات يافت.

مردم شهر فرش آشنای منزل آقا رادربازار دیده وآن راخریده وبه منزل آقا بر گرداندند

گویند نصف شبی از شبها دزدی خانه ی مرحوم حجه الاسلام آقا میر فتاح را برای دزدی انتخاب کرد مخفیانه خود را به حیاط آقا رساند اتفاقا آقا نیز بیدار ودر حیاط بود دزد را دید ودزد شرمنده شد

آقا سید دزد را خواسته تفقدی کرده وفرش خانه را به او داد وفرمود پسرم این فرش مال تو این را بفروش واز قیمت آن سرمایه ای برای خودت جور کن ودیگر از این کارها نکن

فردا مردم شهر فرش آشنای منزل آقا رادربازار دیده وآن راخریده وبه منزل آقا بر گرداندند

ومن این را شنیده وبه یاد آن گردنبند با برکت حضرت زهرا( س )افتادم که گرسنه‏ اي را سير کرد و برهنه‏ اي را لباس پوشاند و فقيري را بي‏ نياز ساخت و بنده‏ اي را آزاد کرد، و خود گردنبند هم به صاحبش برگشت.

دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

نقل از:http://hafezasrar.blogfa.com/post-906.aspx

همان نان و پنیر برای مان کافیست


 
*بنی صدر بعد از برگشتن از سفر داخلی یکراست اومد   جلسه با پررویی و خنده گفت : همه شعار میدادند "  بهشتی ، طالقانی رو تو کشتی " بعد هم زد زیر خنده .
  بهشتی هیچی نگفت ؛ نه تو اون جلسه ؛ نه بعد ش.
  می گفت : حق اهانت به رئیس جمهور رو نداریم .

  * با غرور انگلیسی مآبانه گفت : شما خیلی غیر واقع بینانه با مسائل برخورد می کنید .اینطور جلو برود تحریم میشوید . بهشتی با قاطعیت گفت : انقلاب ما انقلاب آرمان هاست نه تسلیم به واقعیت ها . همان نان و پنیر برای مان کافیست .

منبع:http://pulsefeverstricken.blogfa.com/

اصلا اینجا صدائی نمی رسد

روزی غلام خدمتکار داروغه خانه از داروغه خانه دزدی کرد  اتفاقا داروغه نیزمتوجه خلاف غلام شد .

فردایش اوراخواسته ودر جایگاه متهمان نشانده وگفت  : ای غلام به من بگو آن کدام غلامی است که از داروغه خانه دزدی کرده است ؟

غلام منظور داروغه را فهمید واندک تاملی کرده وگفت :قربان صدای شما اینجا نمی رسد داروغه برای دومین بار وسومین بار سئوالش را تکرار کرد وهر بار غلام گفت:قربان بنده اصلا صدائی نمی شنوم.

داروغه عصبانی شده وغلام را پشت میز خودش نشاند و خودش نیز در جایگاه منهمان نشست وگفت : حال تو حرف بزن ببینم چطور اینجا صدا نمی رسد

غلام گفت : قربان آن کدام داروغه ایست که از مجرمین شهر رشوه گرفته ؟

داروغه نیز متوجه منظور غلام شده وگفت :ای غلام زحمتکش شما راست می گفتید  اصلا اینجا صدائی نمی رسد

خرسه را می گویید بدحیوانیست

خرسی در کوهستان با مردی دست و گریبان شده و او را بر زمین زد.مرد از هوش برفت.خرس او را مرده پنداشته و برفت. تا روز دیگر برگشته و لاشه شکار خود را طعمه سازد.پس از ساعتی مرد را افاقه حاصل شد.ولی از صدمت افتادن از دو گوش کرماند.سپس در تمام عمر هر گاه دو تن را می دید که باهم سخن می گویند .چون نمی شنید و هراس و کینه خرس را نیز همیشه در دل داشت، می پرسید:خرسه را می گویید بدحیوانیست

سه ویژگی بسم الله الرحمن الرحیم


......هر کس گرفتار چیزی است که غمگینش می‌سازد یا ناخوشایندی که ناراحتش می‌کند، اگر سر به آسمان بلند کند و سه بار بسم اللّه الرحمن الرحیم بگوید، بی تردید، خداوند، گره از کارش خواهد گشود و غمش را برطرف خواهد کرد......

ادامه نوشته

دوتا تجربه   :    هرگاه چیزی گم کردید وهرگاه مشکلی دارید که باید فورا حل شود

دوتا تجربه از بزرگان شنیده وخودم نیز تجربه کرده ام امیدوارم به دردتان بخورد 1- هرگاه چیزی گم کردید ونتوانستید آنرا پیدا کنید نذری برای اویس قرنی بکنید زود پیدایش می کنید 2- هرگاه مشکلی دارید که باید فورا حل شود شروع کنید یکصد و ده صلوات به روح شیخ محمد بهاری (ره) نثار بکنید انشاء الله صلواتها تمام نشده مشکل حل می شود

خروس دشمن شناس


بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت کیاست خروس

گویند روزی خروسی با شیر همدل گشته و در مسافرتی همراه شد رفتند تا به شب خورده و به وقت استراحت رسیدند رفیق ارشد خروس را به بالای درخت فرستاد و خود کنار درخت و به قصد محافظت آرمید.

هنگام سحر که شد خروس به رسم دیرین بانگ شیرین سر داد.روبهی مکار چون آواز پرنده خوش صدا را شنید فرصت مغتنم بدید با حیله پای کوبان آمد و بی خبر از وجود شیر و به لحن عابد پیر گفت اخوی صوت شریف حضرتعالی گویا فقط برای امامت جماعت خلق شده کرم نما و فرود آی تا جماعتی بگزاریم .

خروس  با بصیرت ودشمن شناسی جواب داد :اخوی بنده فقط موذنم حضرت پیش نماز،سر سجاده نماز آماده راز و نیازست در این حال روبه شیر را دید که متوجه تعارفات است و فورا پا به فرار بگذاشت شیر صدا زد اخوی کجا می روی مگر قرار نبود نماز جماعت به جای آوریم؟

روبه گفت :درست ،ولی بنده میروم تجدید وضو نمایم.

 

نگاهی به خویشتن ::-> ذکری که رسول خدا به یک کشاورز آموخت

در کتاب عدة الداعی مروی است که رسول خدا(ص) عبور کرد به مردی که در نخلستان درخت نخل می کاشت، فرمود:


  راهنمایی کنم تو را به درختی که ثابت تر باشد اصل آن و پاکیزه تر باشد میوه آن و زودتر برسد و باقی تر باشد از درختان دیگر؟ عرض کرد: بلی.   

  فرمودند: در هر صبح و شام بگو «الحمدلله و لااله الّاالله و الله اکبر» ده درخت در بهشت از انواع میوه ها برای تو سبز می گردد.   

چون این مطلب را شنید، عرض کرد: من این نخلستان را برای فقرا از مسلمانان صدقه قرار دادم.


منبع : http://www.anayurdum1.blogfa.com/post/4063

رابطه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و ادبیات

.............«جاوید اقبال» پسر اقبال لاهوری نیز در آن جلسه حاضر بود و سخنرانی را برای او ترجمه می‌کردند، چون ایشان فارسی را خوب نمی‌دانست. بعد از سخنرانی، جاوید اقبال در همان جلسه گفت: «اگر همه‌ی رهبران جهان اسلام به اندازه‌ی آقای خامنه‌ای با افکار اقبال آشنا بودند، امروز جهان اسلام وضع دیگری داشت.»



ادامه نوشته

خاطرات...


49654636479037756669.jpg


63665604066469798875.jpg


92459105436661298865.jpg

ادعای حلال زادگی دشمن علی ع



قطب الدين اشكوري در «محبوب القلوب»، علي بن حسين مسعودي در «مروج الذهب»، عبدالله بن اسعد يمني در«مرآة الجنان»، ابن خلّكان اربلي در «وفيات الا عيان»، و جمعي ديگر- همگي در نقل اين حكايت به اندك اختلافي اتّفاق نموده اند، كه عيسي بن ابي دلف گفت:
برادرم دلف نسبت به علی بن ابیطالب عداوتي در دل داشت و گاهگاه زبان جسارت دراز نموده به ذيل عصمت آن حضرت، مطاعن و مثالب چند اسناد مي داد.

روزي در مجلس نشسته بود، در اثناي صحبت يكي از حضّار گفت: در احاديث نبويّه وارد است كه رسول الله (ص) فرمود: «يا علي لا يُحبِّك إلّا مؤمن و لا يُبغضك إلّا منافقٍ شَقيٍّ ولد زنية أو حيضة». يعني، يا علي، ترا دوست ندارد مگر كسي كه قلبش به نور ايمان منور باشد و نيز ترا دشمن ندارد مگر منافق كه نطفه اش از زنا يا حيض باشد.

دلف گفت: اين حديث پايه و سنداستوار ندارد.چون، شما همگي پايه غيرت امير را در حراست از حريم و حفظ ناموس مي دانيد، كه هيچ فردي را جرأت جسارت نسبت به حرم امير نيست، با اين حال دل من مالامال از بغض علي بن ابي طالب (ع) است و در عين حال، حلال زاده ام.
در اين گفتگو ناگاه پدرش وارد مجلس شد و گفت: صحبتهاي شما را شنيدم. در اين احاديث هيچ جاي تأمل و ترديدي نيست. سند حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله درست است.
به خدا قسم اين دلف، هم ولد حيض است و هم ولد زنا. من پيش از انعقاد نطفه اين پسر، مريض بودم و كسي را نداشتم. در منزل خواهرم بستري بودم و خواهرم پرستاري مرا مي كرد. وي كنيزي داشت بسيار زيبا كه جمالي آراسته داشت. چون من منزل را خلوت يافتم و شهوت بر من غلبه كرد، نتوانستم خود را حفظ كنم و او را به رختخواب كشيدم. كنيز هر چه گفت مانع دارم - يعني حيض مي باشم - من اعتنايي نكردم و با او همبستر شدم. بعد از چندي آثار حمل در وي ظاهر شد، سپس خواهرم او را به من بخشيد. اي اهل مجلس، بدانيد كه اين بچه، هم ولد الزنا و هم نطفه حيض ‍ مي باشد!
رنگ از چهره دلف پريد و صحت مضمون حديث روشن گرديد.

نقل از :   http://sarallah.valiasr-aj.net/include/VIEW.php?bankname=LIBLIST&

آن در روزگار رسول خدا بود و اکنون همه خارج می شوند!

یکی از فرزانگان دیوانه -وش در نزدیک حجاج آمد وحجاج او را گفت:از قرآن چیزی دانی ؟گفت:بسیار دانم و نیکو خوانم .گفت:بخوان تا بشنوم .گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم .اذا جاء نصرالله والفتح .و رایت الناس یخرجون عن دین الله افواجا ».گفت:خطا می خوانی که«یدخلون فی دین الله »آمده است.گفت:آن در روزگار رسول خدا بود و اکنون همه خارج می شوند!


جهت حل مشکلات


این مطلب را دربین یادداشتهای استادم دیدم که از کتاب شریف امان الاخطار ابن طاووس(ره) استنساخ کرده اند

عین عبارت چنین است:

به جهت مهمات نوشته ودر آب جاری اندازد اگر روز جمعه این کاربکندکاملترو بهتر است:

بسم الله الرحمن الرحیم من العبد الضعیف الذلیل الی المولی القوی الجلیل ربی مسنی الضروانت ارحم الراحمین واکشف عنی ضر ما انا فیه واکشف عنی همی وفرج غمی بحق محمد وآل محمد الطیبین الطاهرین.

 

امید است به درد مهمانان عزیز کشکول بخورد               (آرشیو)

خدا را شکر که این درد را به من داد

بسمه تعالی

یادمه این خاطره از مرحوم حاج آقاموسوی امام جمعه فقید ماکوکه مدتی عارضه ی شدید کمری داشت که خیلی اذیتش می کرد به طوری که حتی برای برداشتن یک قلم ازروی میز باید خیلی اذیت می کشید چندبار شنیدم در آن حالت به آرامی میگفت :خدا را شکر که این درد را به من داد نه به یک کارگر که اگر این دردرابگیرد چطورمی تواند برای خانواده اش نان در بیارد

ایکاش همیشه این دوخصلت نوع دوستی وشکرگزاری به هنگام سختی داشته باشیم

 

(از آرشیو کشکول)

برخوردکریمانه

آورده اند که شیخ هادی نجم آبادی نصف شبی طبق شبهای گذشته برخاسته وبرای وضوی نماز شب کنار حوض رفت اتفاقا درآن هنگام شخصی را بالای دیوار دید که برای دزدی از خانه شیخ می خواست ازدیوار پائین بیاید.

آن شخص بیچاره وقتی شیخ رادید خودرا باخت واز دیوار افتادوپایش آسیب دید شیخ فوری به طرف اورفت وپرسید چه شد؟پایت که نشکست؟ وشروع کرد به مالیدن پای او و او را به خانه دعوت کرد

اتفاقا آن دزد ناشی رفیقی داشت که در کوچه منتظر او بود چون دید از رفیق ناشی خبری نشد به دنبال وی رفت تا به حیاط شیخ رسید شیخ چون متوجه اوشد اورا هم دعوت کرد وفرمود بیا تو هم با رفیقت نانی بخورید وبعد بروید.

اوهم آمد وشیخ همچنانکه پای آن یکی را می مالید آنها را نصیحت می کردومی گفت :آدم اشتباه می کند آدم باید در جاهای هموار راه برود تونیز اشتباه کردی وروی دیوار رفتی و افتادی دیگر از این به بعد روی دیوار راه نروید که بازهم می افتید .

آن دونفر از حسن برخورد وبزرگواری شیخ شرمنده شده واز شیخ خداحافظی کرده ودیگر گرد دزدی نگشتند.

ذلت پس از عزت وعزت پس از ذلت

شنیده ام که روزی بزرگمهر حکیم در ایام عزت و اقتدار خود در مسیری بین خس و خاشاک انگشتر گم کرده و دست بر مکان احتمالی کشیده و پیدا کرد چون به خانه رسید متوجه شد که انگشتر مفقود در لای لباسهایش بوده و آنچه پیدا کرده غیر آن است.خطاب به عیالش گفت که جمع کنید هرچه ذی قیمت در منزل داریم که این عزت را ذلتی در پیش خواهد شد.و همان طور که پیش بینی کرده بود به موجب سعایتی مبغوض پادشاه،در سیاه چالی محبوس شد. مدت مدیدی گذشت تا روزی با اجازه زندان بان مشغول خوردن آشی بود که همسرش تدارک دیده بود ناگهان موشی از بالا توی ظرف آش افتاد آش را کنار گذاشته و رو به عیال گفت:هر آنچه از خانه جمع کرده ای بگستران که این ذلت را عزتی در پی خواهد آمد. از آن طرف در جریان معاشقه بین شاه و همسرش خالی که در لب بانو بود محو شد و در حالت خوشبختی و خوشوقتی نگاه به آینه کرده و گفت:زاغ از دهن پرید. این جمله شاه را خوش آمده و ادبا و حکما را جمع کرد تا در خلق این جمله نظر دهند همه از جواب مورد نظر شاه عاجز ماندند ویکی گفت:قبله عالم آنچه منظور نظر والاست تنها مقدور بزرگمهر است که در زندان قهر است و محروم از مهر. القصه شاه دستور داد تا احضارش کرده و خواسته اش را تفهیم کردند گویند وزیر حکیم تمام قصه نانموده را یکجا خواند و بالبداهه چنین سرود:

خالی که بود در لب و شهد از آن میچکید هنگام بوسه بود،شاه آنرامکیــــد

آیینه خواست در لـــب آن خـــال را ندیــــد باخنده گفت که زاغ از دهن پریــد

هوش اصیل و ذکاوت بی بدیل باعث تحسین شاه گشته و دستور داد چنین گنج ذی قیمت نکته سنج بر مسند وزارت باز آید و عزت از دست رفته را چنانکه پیش بینی کرده بود باز یابد. چند نکته:

1) غضب آنی و سعایت نادانی اذلال عزیز و فقد گنج و حصول رنج را باعث نگردد.

2) اتفاقات واقعه در زندگیمان واقعا اتفاقی نیستند ودر نگاه حکیم هر کدام حکمتی دارند.

3) گنج اگر چه در گنجه هم نباشد احتیاج بنی آدم روزی عظمت آنرا عیان خواهد کرد.

4) نه در ایام کامرانی خود را ببازیم و نه در مشقت.

5) در دوران نداری به امید روز سپید زنده بمانیم.

6) هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

تبریک نیمه ی شعبان


صد هزاران شکر ایزد نیمه ی شعـبـان رسید

از قدوم گل به بستان مردگان را جان رسید


مــیــلاد مــنــجــی عـالــم بــر تـمـام مــنـتـظـرانـش مـبارکــبــاد