پوزش پذیر باش
امام سجاد عليه السلام فرمود:
چنانچه شخصي تو را بدگويي كند و سپس برگردد و پوزش طلبد،
عذرخواهي و پوزش او را پذيرا باش.
مشكاه الانوار: ص 232
امام سجاد عليه السلام فرمود:
چنانچه شخصي تو را بدگويي كند و سپس برگردد و پوزش طلبد،
عذرخواهي و پوزش او را پذيرا باش.
مشكاه الانوار: ص 232
در طوفان زندگی هم با خدا باشیم وهم ناخدا
با خدا باشیم یعنی دعا کنیم واز خدا کمک بخواهیم و بر او توکل کنیم
نا خدا باشیم یعنی ساکت ننشینیم وتلاش وتدبیر کرده وبحران را مدیریت بکنیمیه شب یه بانویی رو که همسن خودم بود، تو خواب دیدم. به من گفت: تو که اینقدر با رقیه (س) دوستی، چرا چادر سر نمیکنی؟
گفتم: بعضی وقتها سر میکنم.
گفت: نه!! همیشه باید مثل رقیه (س) باشی. مگه رقیه (س) رو دوست نداری. مگه در صغیر بودن او گریه نمیکنی؟
گفتم: آره؛ ولی مادرم میگه اذیت میشی.
گفت: اگه میخوای انتقام رقیه (س) را بگیری، چادرت را محکم گره بزن و با کفار بجنگ.
گفتم: چشم.
من بچه که بودم، مادرم از رقیه (س) و کشته شدن و بیگناهی او میگفت. برای همین، همیشه میگفتم من که انتقام رقیه (س) رو میگیرم. از خواب که بیدار شدم، به مادرم همه خوابم رو گفتم. مادرم گفت: چشم دخترم؛ چادر هم برایت میدوزم. گفتم: ممنون.
روز بعد، با چادر، قدم میزدم. اونقدر چادرم رو محکم میگرفتم که نگو! فکر میکردم چون کوچک هستم، از سرم درمیارنش، برای همین محکم میگرفتمش. یه پسر 16 یا 17 ساله، دم در خونمون من رو دید. گفت: هه، اینو باش! چه بامزه شده! منم گفتم: کجام بامزه است؟ گفت: چادرت. خیلی قشنگ شدی. وایسا یه عکس بگیرم. گفتم: مگه حضرت رقیه (س) چادر پوشیده بود، بامزه شده بود که من شدم؟
ماتش برده بود. گفت اون حضرت رقیه (س) بود. اما تو که نیستی. گفتم منم یکی از یاورانشم. بهش قول دادم انتقامش رو بگیرم و اونهایی که مثل تو، بچهها رو به مسخره میگیرن رو آدم کنم. كمی رفت تو فکر و گفت: آدم کنی؟ گفتم: آره. گفت: خب ببخشید، حالا میذاری یه عکس بگیرم. گفتم واسهی چی؟ گفت: واسه مسابقه عکاسی. گفتم: نه، راضی نیستم. نگیر. خیلی اصرار کرد. گفتم: میگم نه دیگه. چرا گوش نمیکنی؟ نه نه نه.
گفت: باشه، خداحافظ انشاءلله رقیهها رو تنها نذاری. منظورش رو نفهمیدم. هنوزم نفهمیدم. این هم یك خاطره بود از اولین روز چادری شدنم. الان 16 سالمه و چادرم رو حفظ کردم. چادر یه حرمتی داره که هیچ چیز نمیتونه جاش رو بگیره. شهدا رفتند تا چادر سیاه مادرمان فاطمه (س) به زمین نیفتد، آنان رفتند تا جامعه مذهبی و اسلامیمان، غربی نشود. آنان رفتند تا کودکان سهساله، بی گناه کشته نشوند...
منبع:http://bashgah.tebyan.net/NewIndex.aspx/?pid=262680
بنگر كه چگونه تنها يكى از اين
ويژگيهاى فراوان باطنى اينگونه مهم است (كه اگر وجود نداشته باشد اين همه نارسائى
در كار انسان پديد مى آيد؟ با اينكه نعمت حافظه تنها يكى از آن همه نعمت است).
بدان كه نعمت فراموشى بسيار بزرگتر از نعمت حافظه و يادآورى
است . اگر (نعمت ) فراموشى نبود، هيچ كس مصيبت و سختى خود را فراموش نمى كرد.
حسرتش پايان نمى يافت ، كينه اش تمام نمى گشت . با ياد داشتن (و عدم فراموشى )
آفات دنيا هيچ گاه از آن بهره نمى جست . اميدى به فراموشى و غفلت سلطان (و حاكمى
كه دشمن اوست) و رهايى از حسد رشكبران نداشت.
آيا نمى بينى كه چگونه دو نيروى حافظه و فراموشى كه ضد
يكديگرند، هر كدام براى مصلحتى خاص در نهاد آدمى نهفته شده است؟
حال كه چنين است و اين دو نعمت (خداى جل و علا) كه ضد
يكديگرند به سود انسان كار مى كنند و هر كدام براى آدمى ضرورى است ، چرا بايد برخى
(از مردم نادان و مشرك ) در اين اشياء متضاد به دو خالق و آفرينشگر متضاد معتقد
شوند؟
منبع : کتاب توحید مفضل ازامام صادق (ع)، نشر جمال، قم. توحيد مفضل (شگفتي هاي آفرينش)،مفضل بن عمرترجمه : نجفعلي ميرزايي
حکمای هند ، روم و فارس براین نکته اتفاق نظر دارند که این شش عامل باعث بیماری می گردد:
۱- بیداری شب ۲- خواب روز ۳- خوردن آب در نیمه شب ۴- نگه داشتن ادرار ۵- زیادی آمیزش ۶- خوردن با شکم سیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« لازم به تذکر است که وقت نماز شب آخر شب وساعتی قبل از اذان صبح است واین مقدار بیداری برکات زادی دارد ومصداق آن بیداری شب که باعث بیماری باشد نیست .»
مردي از اهالي شام ميگويد: روزي در مدينه شخصي را ديدم با چهرهاي آرام و بسيار نيكو و داراي حسن جمال كه تا به حال چنين مردي نديده بودم و به طرز زيبايي هم لباس پوشيده و سوار بر مركبي بود دل من به طرف او مايل شد و دربارة او پرسيدم، گفتند: او حسن بن علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ است. با شنيدن نام او خشمي سوزان سرتا پاي وجودم را فرا گرفت و بر علي بن ابي طالب حسد بردم كه چگونه او چنين پسري دارد.
پيش او رفته و پرسيدم آيا واقعاً تو فرزند علي ـ عليه السّلام ـ هستي؟
وقتي تأييد كرد، من او و پدرش را ناسزا گفتم، پس از آن كه به ناسزاگويي پايان دادم، به من سلام كرده و لبخند زد و پرسيد:
آيا غريب هستي؟
گفتم: آري.
فرمود: با من بيا گويا امر بر تو مشتبه شده است
اگر چيزي بخواهي به تو عطا ميكنم
اگر طلب ارشاد كني تو را هدايت ميكنم
و اگر در حملِ بار كمك بخواهي كمكت ميكنم و اگر گرسنه باشي تو را سير ميكنم
و اگر برهنه باشي تو را ميپوشانم
و اگر محتاج باشي بينيازت ميكنم و اگر رانده شدهاي تو را پناه ميدهم
و اگر مهمان ما باشي تا وقت رفتن از تو پذيرايي ميكنم زيرا كه در خانة ما به روي هر نيازمند و درماندهاي باز است.
مرد شامي چون اين سخنان را كه از روي حلم و بردباري امام بيان ميشد شنيد، شروع به گريستن كرد و گفت: شهادت ميدهم كه توئي خليفة خدا در روي زمين و خدا بهتر ميداند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد. پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمنترين خلق در نزد من بوديد و حالا كه تو و پدرت را شناختم محبوبترين خلق خدائيد نزد من. گويا پس از اين برخورد، امام مرد شامي را به خانة خود ميبرند و تا مدتي كه در مدينه بود ميهمان حضرت بود و از محبّان و مريدان امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ شد و ديدگاهش نسبت به خاندان پيامبر دگرگون و در زمرة شيعيان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ داخل گرديد
منبع : طرائف، سيد بن طاووس.

و عشق یعنی عباس علی.

تاسوعا وعاشورای حسینی سالگرد شهادت سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین ع ویاران با وفایش مخصوصا قمر منیر بنی هاشم حضرت ابالفضل العباس ع را به عاشقان تسلیت عرض می کنم.
طلایه دار حیا و عفت
فاطمة الزهراء :
إنْ كُنْتَ تَعْمَلُ بِما اءمَرْناكَ وَ تَنْتَهى عَمّا زَجَرْناكَ عَنْهُ، قَانْتَ مِنْ شيعَتِنا، وَ إلاّ فَلا.
اگر آنچه را كه ما اهل بيت دستور داده ايم عمل كنى و از آنچه نهى كرده ايم خوددارى نمائى ، تو از شيعيان ما هستى وگرنه خير.
(تفسير الا مام العسكرى ، ص 320، ح 191. )
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالاً باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد امّا چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بندرخت تعجب کرد و به همسرش گفت: “یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم.
بعداز برگشت از آن سفر حاج آ قا با گریه تعریف کردند که : داشتم تو قبرستان بقیع قدم می زدم دیدم یکی از پشت صدایم میکند آقا سید اقاسید
برگشتم دیدم مردی گریه کنان آمد پیشم وگفت آقا تو را خدا قبر مادرتان کجاست ؟
تا اینجا که تعریف کرد دیگر گریه نگذاشت صحبت بکند .
خدایش رحمت کند وبا مادرش محشور فرماید.
شادی روحش فاتحه ای نثار کنیم
http://tasnimnews.com/Home/Single/187395
مرحوم حاج آقا موسوی مانند خیلی از مردان زمان خودش اهل سیگار بود یادمه روزانه یک بسته سیگار تیر می کشید
واین حال تا سال اول امامت جمعه ی ایشان طول کشید .
یکدفعه دیدیم که آقا سیگار را ترک کرده اند .
یکی از دوستانشان پرسیدند: آقا چطور شد با آن جدیت سیگار می کشیدید وبا این جدیت ترکش کردید؟
فرمودند: (سوای از قباحت ذاتی سیگار ) دیدم من تو خطبه ی نماز جمعه مردم را توصیه به تقوی وترک گناه می کنم اگر خودم نتوانم این سیگار را ترک بکنم چطور می توانم از مردم انتظار داشته باشم گناه وخلاف را ترک کنند.
جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگیام وجود دارد و سه کلید از شما میخواهم!
قفل اول این است که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم،
قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد
و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
آنها جملگی گفتند: «چاره نیست جز اینکه نخست مُحَلّل (فردی غیر از سلطان) با او ازدواج کند تا پس از آن مُحَلّل، شما بتوانید باز او را به زوجیّت خود در آورید.»
آنگاه یکی از وزرای سلطان گفت: «در شهر «حلّه» عالمی است که چنین طلاقی را باطل میداند، خوب است سلطان آن عالم را احضار کند، شاید مشکل را حل کند.»....
علماء سنی حاضر در مجلس گفتند: «آیا ما به شما نگفتیم که شیعیان افرادی سبک سر و بی خرد هستند؟»
سلطان گفت: «درباره اعمال او از خودش سؤال کنید.»
آنها به علامه گفتند: «چرا سلطان را سجده نکردی و آداب و تشریفات را انجام ندادی؟».....
وآن این بود که در یکی از خطبه های جمعه حاج آقا درمورد موضوعی خیلی جالب وعلمی وحکیمانه صحبت کردند طوری که احساس کردم هیچوقت چنین مساله علمی نشنیده بودم وبعد از نماز خدمتشان عرض کردم که حاج آقا خیلی عالی بیان کردید
ایشان فرمودند : خودم قبلا چنین بیانی را آماده نکرده بودم ودر حین سخنرانی به نظرم آمد و بر زبانم جاری شد.
با این جواب به یاد فرمایش حضرت رسول اکرم (ص) افتادم که فرموده:هرکس چهل شبانه روز با اخلاص عمل كند، خداوند چشمه هاي حكمت را در قلب او ميجوشاند و بر زبانش جاري ميكند
مـــــعـــــــــا مـــــلــــه اســـــتــــثـــنـــــــا ئــــــــی:
یک وجب مسجد بساز درمقابل یک خانه دربهشت بگیر
پیامبر اکرم (ص) فرمود: من بني مسجدا کمفحص قطاةبني الله له بيتا في الجنه
یعنی هرکس به اندازه ی لانه کبوتر درساخت مسجد مشارکت کند خداوند خانه ای در بهشت برای او بنا می کند
شاید بتوانیم از این حدیث استفاده کنیم که خداوند متعال از فضل خود قیمت یک وجب مسجد را بیش از یک خانه در بهشت می داند.
هـارداسان صاحب زمان گل مست جانان اولموشام
قـــهر، کـنــعانی قـاراتمش گل اورک قان اولموشام
عـالم مـستانه لیک اهــلیــلــــه مـن اولدوم تـانـش
انـــتـظارین هی چـکیب من عاشق جـان اولمـوشام
بـاغ ایمان باغــیبـانی تقصــیریـم چــــــوخـدور کی گل
سـن نه نـن زهرا شفـا قـیـل مـنده پشمان اولموشام
یـــوسـف زهــــرا یتیمـیـــک یــــوخدو درد اهلی بیزه
گل یعـقــوبین گــوزشــفاسی درده بیـجان اولموشام
شـمع تک هرجمعه عشقین ده یانیریوخسول جانیم
گل منـیم خوش صورتیم هجرینده حیران اولموشام
هرگـون خـلوت ایـلـرم صوبح سحربـیریـــاراوچون
شـاهــدیـــم دان اولـدوزودور ذکــریاران اولـموشام
"طـالبم "هــی باخـیــرام گـون چـیخانـا گـون باتانا
گـــوزلمک دن یار یـولون حالی پریشان اولموشـام
با تشکر از برادر عزیزم آقای حامد صلصالی نسبت به ارسال این شعر زیبا
مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری (1363-1270 شمسی)
بیماری زخم معده
داشتند که احتیاج به عمل جراحی داشت، از طرفی ایشان سالخورده و از لحاظ
جسمی ناتوان بودند و تحمل جراحی بدون بی هوشی نیز ممکن نبود.
پیش
از آن که عمل جراحی آغاز شود، ایشان اجازه بی هوش کردن را به پزشکان معالج
ندادند [ چون به نظر ایشان در صورت بی هوشی، تقلید مقلدینشان دچار اشکال
می شد] از این رو به پزشک معالج فرمودند:
« هرگاه من مشغول قرائت
سوره ی مبارکه ی انعام شدم، شما مشغول عمل شوید من توجه ام به قرآن است و
در این صورت هیچ مشکلی پیش نمی آید. [ایشان آن چنان به قرآن توجه پیدا می
کردند که احساس درد نمی کردند.] همان طور هم شد و با تمام شدن عمل جراحی،
قرائت سوره مبارکه انعام نیز به پایان رسید!
منبع :http://shia24.com/Link8382?utm_source=members&utm_campaign=29873d795c-majale50&utm_medium=email&utm_term=0_68ac924719-29873d795c-52218849
[ مردان علم درمیدان عمل ج 4 ص 188ــ 189]
در بنى اسرائیل مرد نیكوكارى بود كه مانند خود همسر نیكوكار داشت
مرد نیكوكار شبى در خواب دید كسى به او گفت: خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نیمى از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به میل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى.
مرد نیكوكار گفت: من شریك زندگى دارم كه باید با وى مشورت كنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند نیمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب كن.
مرد گفت: پذیرفتم.
بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسید همسرش مى گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان كمك كن و به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتى به او مى رسید از نیازمندان دستگیرى نموده و به آنان یارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اینكه نصف اول عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در این مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگى كن
نقل شده بر سنگ قبری طبق وصیت چنین نوشته شده بود:
نه باخــورســـان منــیـم کیمی
چوخ باخمیشام سنین کیمی
اوله جــــک سن منـیم کیمی
باخــــاجـــــاقـلار سنین کیمی
وایضابه عربی چنین نوشته شده :
یاناظـــرا بــقــبـــری مــتـفـکرا بـحالی
بالامس کنت مثلک غدا تکون مثلی
یعنی ای کسیکه به قبر من می نگری ودر احوال من تفکر می کنی بدان که دیروز من مثل تو بودم و فردا تو مثل من خواهی شد
یکی از اعیان و ملاکان نقل میکند: «مدتها به بیماری قند شدیدی مبتلا بودم و گاهگاه ضعف بر من مستولی میشد. تا آنکه سفری به آستان امام هشتم (ع) کردم و در صحن مطهر به همان ضعف و رخوت شدید دچار شدم.
یکی از خدام آستانه مرا به جناب شیخ هدایت کرد. چون خدمت آن بزرگمرد رسیدم و حال خود را شرح دادم، حبّه قندی مرحمت کردند و فرمودند: «بخور، بسیاری از امراض است که با فراموشی از میان میرود.»
قند را خوردم. تا سه روز از خاطرم رفت که مبتلا به چنان کسالتی هستم و در آنروز متوجه شدم که دیگر اثری از آن بیماری در من نیست. بهبودی حال خود را به خدمت شیخ عرض کردم. فرمودند: «از این واقعه با کسی سخن مگو.»
اما من پس از ده سال یک روز در محفلی، ماجرای بهبودی خود را در اثر نفس آن مرد بزرگ بازگو کردم و با کمال تأسف بیماریام عود کرد
با عتاب فرمودند: «چرا فرمان ندادی که ابرها کنار روند؟»
گفتم: پدرجان من کی هستم که به ابر دستور دهم؟
فرمودند: «بازگرد و با انگشت سبابه اشاره کن که ابرها از افق کنار روند.»
ناچار به بام شدم، با انگشت اشاره کردم و چنانکه دستور داده بودند گفتم: «ابرها متفرق شوید»
لحظههایی نگذشته بود که افق را بدون ابر یافتم و هلال ماه شوال را آشکارا دیدم و پدرم را از رؤیت ماه آگاه کردممنبع :