شخصی گوید: روزی قافله را غارت کرده واموالمان را بردند پیش رئیس دزدان

دیدم رئیس دزدان روزه گرفته  تعجب کردم وگفتم : آقا دزدی کجا وروزه گرفتن کجا؟

گفت : درسته که من دزد و گنهکارم ولی نمی خواهم تمام رابطه هایم را با خدا قطع کنم  

مدتی گذشت ، سالی در ایام حج در کنار بیت خدا بودم دیدم دستی بر شانه ام گذاشته شد نگاه کردم نشناختمش  گفت:  من همان رئیس دزدان هستم . باز تعجب کردم وگفتم آقا دزدی و حج ؟

گفت : بله  یادتان می آید آنوقت گفتم تمام رابطه هایم را باخدا قطع نمی کنم ؟ همان حفظ رابطه بود که مرا هدایت کرد وباعث شد تا  من توبه کنم والآن هم بر گشته ام به درگاه خدا با امید بخشش ورحمت بی پایان او